باز باران

May 11, 2007
دو روز است سخت باران می‌بارد. نیم ساعت از نیمه شب گذشته، و من، تنها، در تخت دونفره‌ام خوابیده‌ام. از بچه‌گی همیشه فکر کرده‌ام که ریتم یکنواخت و تند باران بیشتر به پنجه کشیدن گرگی شبیه است تا ترانه، ولی این شعر از همان موقع در ذهنم هست: "باز باران، با ترانه...

زاهد

September 28, 2006
بر روی نیمکت چوبی و ناراحتی نشسته‌ام. در تلاشم تا از شوریدگی ناشی از ترافیک طولانی، و تأخیر یک ساعت و نیمه درآیم و خودم را برای شبی لذت بخش آماده کنم. ماه‌ها منتظر این شب، و این دیدار بوده‌ام. قرار ساعت هفت بوده، ولی می‌دانم زودتر از هشت نمی‌آید. به ساعتم نگاه می‌کنم، هشت و سی و هشت دقیقه، و هنوز نیامده. خوشحالم که به موقع رسیده‌ام. (more…)

Autopilot

May 17, 2006
During the boring Orange County years, I was looking for anything to add a little excitement to my life. One of the things I did there for few months was taking flying lessons. Like many others, flying has always been a dream for me. (more…)

How Much Reality Can You Handle?

May 15, 2006
A few years ago, I went to a documentary film festival. The festival's promotional clip was a two minute short film about a guy talking about his dog, about the first time he saw her, when he bought her, how he trained her, and his relationship with her. (more…)

Khooneh-takooni

April 24, 2006
There is an old custom in our culture called "khooneh-takooni", or "house-shaking". Before Nowrooz, the Iranian new year, we have to clean every little thing in our house. (more…)

Excitement

April 21, 2006
My computer is sitting on my coffee table. I just have two dim lights in my small apartment, and the monitor looks much brighter in this dark room. I got home about half an hour ago, put the new CD that I got last night into my stereo, lit one of my good Japanese incenses (more…)

Selling My Soul

April 18, 2006
I don’t exactly remember the first time I talked to God, but I remember exactly the first time he talked to me. I was about 4 years old, lying down on the floor watching TV. My mom was downstairs in her office. I suddenly heard a warm assuring voice calling my name very slowly: "A H M A D...". (more…)

The Art of Escape

April 10, 2006
Like many young teenage boys, I took Karate class for a while. At the beginning of each session, our instructor would say: "You boys are here to learn Karate, but not to beat up anyone. You should have the strength to beat your enemy, but also the power to not do it. If you happen to get in a fight, know that you can beat him, but then accept to be beaten up. This is the ultimate power". (more…)

Laughter

April 6, 2006
The first time I read the book “The Unbearable Lightness of Being” I was surprised by translator’s decision about changing the Persian title to “The Weight of Being”. I think “The Unbearable Lightness” is the best way to describe the world. What makes this world unbearable is more than the problems we have, more than difficulties, injustices, or unfairness. It’s the emptiness behind it all that makes it unbearable. (more…)

شبانه

March 10, 2006
امشب، هنگام قدم زدن شبانه، به بالای سر نگریستم. (more…)

ریسمان

May 29, 2005
به شهری جدید نقل مکان کرده‌ام، کار جدیدی شروع کرده‌ام، با دوستان تازه‌ای معاشرت می‌کنم، به رستوران‌های تازه می‌روم، موسیقی متفاوتی گوش می‌کنم، کتاب‌های متفاوتی می‌خوانم. با این همه حس می‌کنم قبلاً اینجا بوده‌ام، و همه این‌ها را قبلاً تجربه کرده‌ام. چیزی در همه این تجربه‌ها، مستقل از زمان و مکان، مشترک است. (more…)

به سهراب… یا از سهراب؟

September 13, 2003
فکر می‌کردم پشت دریاها شهری است. فکر می‌کردم در آن شهر، آسمان آبیست، آب آبیست، دوستی آبیست، مهر آبیست، عشق آبیست. (more…)

شیخ

August 16, 2003
 این مطلب در اصل برای مزاح و در وصف دوست و معلم عزیزی نوشته شده. اگر او را نشناسید، نوشته چندان معنایی نخواهد داشت. ولی از آنجائی که از این متن خاطرات بسیار خوشی دارم، تصمیم گرفتم آن را هم در اینجا بیاورم! (more…)

Duran Duran

July 17, 2003
دیشب کنسرت Duran Duran بود. سال‌ها بود که موسیقی‌شان را نشنیده بودم، حدود ده سال. کمی دیر به محل کنسرت (که 10 دقیقه بیشتر از منزلم فاصله نداشت!) رسیدم. وقتی داشتم به در ورودی (که تا محل اجرا 5 دقیقه‌ای پیاده راه بود) می‌رسیدم، صدای سوت و هلهله آدم‌ها رو از دور شنیدم. از هیجان غیرعادی مردم فهمیدم که برخلاف معمول کسی کنسرت را برایشان "باز" نمی‌کند، و خودشان از اول به صحنه آمده‌اند. (more…)

جاناتان مرغ دریایی

March 3, 2003
چند روز پیش داشتم در کتابفروشی Barns and Nobel (که بیشتر به سوپرمارکت کتاب شبیه است، تمامی مایحتاج روزمره‌ات را در آن پیدا می‌کنی، ولی از چاق سلامتی با "علی آقا"، و حال و احوال‌پرسی "خانم بچه‌ها"، و خرید نسیه در آن خبری نیست) برای خودم پرسه می‌زدم که چشمم افتاد به کتاب "جاناتان مرغ دریائی". شاید از آخرین باری که این کتاب را دیده بودم ده دوازده سالی می‌گذشت، و از آخرین باری که آنرا خواندم، بیست و چند سال. (more…)