Notes...
Notes…

I wrote these personal notes long time ago, during an emotionally challenging period. I never meant to publish these notes, but my dear friend Arash somehow convinced (forced?!) me to do it.

Looking back at these notes somehow makes me miss those sad days!

My Notes

دو روز است سخت باران می‌بارد. نیم ساعت از نیمه شب گذشته، و من، تنها، در تخت دونفره‌ام خوابیده‌ام. از بچه‌گی همیشه فکر کرده‌ام که ریتم یکنواخت و تند باران بیشتر به

بر روی نیمکت چوبی و ناراحتی نشسته‌ام. در تلاشم تا از شوریدگی ناشی از ترافیک طولانی، و تأخیر یک ساعت و نیمه درآیم و خودم را برای شبی لذت بخش آماده کنم. ماه‌ها

During the boring Orange County years, I was looking for anything to add a little excitement to my life. One of the things I did there for few months was taking flying lessons.

A few years ago, I went to a documentary film festival. The festival’s promotional clip was a two minute short film about a guy talking about his dog, about the first time he saw her,

There is an old custom in our culture called “khooneh-takooni”, or “house-shaking”. Before Nowrooz, the Iranian new year, we have to clean every little thing in our house. I remember asking my grandmother

My computer is sitting on my coffee table. I just have two dim lights in my small apartment, and the monitor looks much brighter in this dark room. I got home about half

I don’t exactly remember the first time I talked to God, but I remember exactly the first time he talked to me. I was about 4 years old, lying down on the floor watching

Like many young teenage boys, I took Karate class for a while. At the beginning of each session, our instructor would say: “You boys are here to learn Karate, but not to beat up

The first time I read the book “The Unbearable Lightness of Being” I was surprised by translator’s decision about changing the Persian title to “The Weight of Being”. I think “The Unbearable Lightness” is the

امشب، هنگام قدم زدن شبانه، به بالای سر نگریستم.

ماه هم نبود.

——————————

San Francisco

به شهری جدید نقل مکان کرده‌ام، کار جدیدی شروع کرده‌ام، با دوستان تازه‌ای معاشرت می‌کنم، به رستوران‌های تازه می‌روم، موسیقی متفاوتی گوش می‌کنم، کتاب‌های متفاوتی می‌خوانم. با این همه حس می‌کنم قبلاً

فکر می‌کردم پشت دریاها شهری است.

فکر می‌کردم در آن شهر،آسمان آبیست، آب آبیست،دوستی آبیست، مهر آبیست،عشق آبیست.

فکر می‌کردم اگر قایقی می‌شد ساخت،دل به دریا می‌شد زد،موج آن می‌شد شکست،دل

 این مطلب در اصل برای مزاح و در وصف دوست و معلم عزیزی نوشته شده. اگر او را نشناسید، نوشته چندان معنایی نخواهد داشت. ولی از آنجائی که از این متن خاطرات

دیشب کنسرت Duran Duran بود. سال‌ها بود که موسیقی‌شان را نشنیده بودم، حدود ده سال. کمی دیر به محل کنسرت (که 10 دقیقه بیشتر از منزلم فاصله نداشت!) رسیدم. وقتی داشتم به در

چند روز پیش داشتم در کتابفروشی Barns and Nobel (که بیشتر به سوپرمارکت کتاب شبیه است، تمامی مایحتاج روزمره‌ات را در آن پیدا می‌کنی، ولی از چاق سلامتی با “علی آقا”، و حال