دو روز است سخت باران می‌بارد. نیم ساعت از نیمه شب گذشته، و من، تنها، در تخت دونفره‌ام خوابیده‌ام. از بچه‌گی همیشه فکر کرده‌ام که ریتم یکنواخت و تند باران بیشتر به

بر روی نیمکت چوبی و ناراحتی نشسته‌ام. در تلاشم تا از شوریدگی ناشی از ترافیک طولانی، و تأخیر یک ساعت و نیمه درآیم و خودم را برای شبی لذت بخش آماده کنم. ماه‌ها

امشب، هنگام قدم زدن شبانه، به بالای سر نگریستم.

ماه هم نبود.

——————————

San Francisco

به شهری جدید نقل مکان کرده‌ام، کار جدیدی شروع کرده‌ام، با دوستان تازه‌ای معاشرت می‌کنم، به رستوران‌های تازه می‌روم، موسیقی متفاوتی گوش می‌کنم، کتاب‌های متفاوتی می‌خوانم. با این همه حس می‌کنم قبلاً

فکر می‌کردم پشت دریاها شهری است.

فکر می‌کردم در آن شهر،آسمان آبیست، آب آبیست،دوستی آبیست، مهر آبیست،عشق آبیست.

فکر می‌کردم اگر قایقی می‌شد ساخت،دل به دریا می‌شد زد،موج آن می‌شد شکست،دل

 این مطلب در اصل برای مزاح و در وصف دوست و معلم عزیزی نوشته شده. اگر او را نشناسید، نوشته چندان معنایی نخواهد داشت. ولی از آنجائی که از این متن خاطرات

دیشب کنسرت Duran Duran بود. سال‌ها بود که موسیقی‌شان را نشنیده بودم، حدود ده سال. کمی دیر به محل کنسرت (که 10 دقیقه بیشتر از منزلم فاصله نداشت!) رسیدم. وقتی داشتم به در

چند روز پیش داشتم در کتابفروشی Barns and Nobel (که بیشتر به سوپرمارکت کتاب شبیه است، تمامی مایحتاج روزمره‌ات را در آن پیدا می‌کنی، ولی از چاق سلامتی با “علی آقا”، و حال